سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
تبلیغات در پارسی بلاگ
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
تبلیغات در پارسی بلاگ

به یاد او

 


 ● دلتنگی های آدینه ای جمعه 86 فروردین 24 - ساعت 6:13 عصر

نویسنده: محمد حسین

یا صانِعَ کُلِّ مَصْنُوع

دم دمای غروب بود؛ غروب روز جمعه. رفتم داخل حیاط، دیدم بابا بزرگ روی تخت، کنار حوض نشسته. خیلی گرفته بود. دوست نداشتم خلوتش را بهم بزنم. از نگاهم فهمید که حواسم پیشه اونه. گفت: چیه! گفتم هیچی! گفت: می دونی تو چه فکر بودم؟ گفتم نه. گفت: تو این فکرم که از بچگی ذکر لب ما دعا برای ظهور بوده، اما پیر شدیم و خبری از نگار نشد. خیلی ناراحتم! گفتم: شما که پیر نشدید هنوز اول... حرفم را قطع کرد و گفت: این همه ذکر لب من و امثال من اگه به دلهامون اثر کرده بود شاید الآن وضع جور دیگه ای بود. شاید... گفت: ای کاش روی ذکر دلهامون بیشتر از ذکر لبهامون توجه و کار می کردیم. آهی کشید و رفت کنار باغچه. شروع کرد به نرگس های باغچه آب دادن و زمزمه می کرد:

همه نا دیده خریدار تو ایم      نه خریدار گرفتار تو ایم      نه گرفتار که بیمار تو ایم 

 خرم آن روز که رخ بنمایی              دل و جان همه را بربایی


 

نظرات شما ( )

 

 

 


 ● خداحافظی در اوج! یکشنبه 85 بهمن 29 - ساعت 8:12 عصر

نویسنده: محمد حسین

یا موسع

همیشه با هم اختلاف سلیقه داشتیم، همه ی آرزویش شهادت بود و بس! یک بار دیگه طاقتم تموم شد، با ناراحتی گفتم یعنی چی همش می گی: دوست دارم شهید بشم! کی می شه شهید بشم! کی بشه خون من روی زمین بریزه! این حرفا چیه می زنی؟ تو تازه اول جوونیته، کلی کارا داری بکنی. چرا با این حرفا دل بقیه را خون می کنی؟ آخه انصافه؟! اشکی تو چشماش جمع شد و گفت: آخه می دونی مادری دارم که خیلی به من علاقه داره، می ترسم! می ترسم که اگه ناگهانی این خبر بهش برسه بشکنه! دوست دارم کم کم این دوری را بچشه بلکه راضی بشه، می دونی اگه رضایتش نباشه... گفتم: خوب تو که اینا را می دونی چرا این قدر عذابش می دی. گفت: به خدا قصد آزارش را ندارم اما فکر می کنم این جوری حداقل آماده تر می شه. گفتم آخه تو جوونی! حالا حالا ها باید باشی. گفت: من همه ی آرزوم همینه که توی جوونی شهید بشم. گفتم چرا؟! گفت: دیدی می گن فوتبالیست های بزرگ باید در اوج دوران ورزشیشون از فوتبال کناره گیری کنند! می دونی چرا؟ آخه اونا تو اون موقعیت با داشتن خیلی از موقعیت ها برای حفظ محبوبیت و افتخاراتشون با عزت خاصی از فوتبال خداحافظی می کنند؛ این باعث می شه اونا برای همیشه محبوب بمونند و مردم هم احترام خاصی براشون قائل باشند. حالا حکایت شهادت در جوونی هم شبیه به همین مثال هستش. آدما تو جوونی در اوج هستند؛ اوج اخلاص، طراوت، دل پاکی، شهامت، طراوت، آینده اندیشی، شجاعت، امیدواری، احساس، محبت کردن، آرزو، کرامت و عزت نفس و از طرف دیگه هم در اوج غرور و نیازهای شهوانی. گفت: به نظر تو چه چیز زیباتر از این که آدم در اوج جوونی از دنیا دست بکشه اونم برای خدای خودش و در راهش!؟ دهنم بسته شد و زبونم قفل. حرفش حق بود. دعا کردم، دعا کردم لایق شهادت بشه، اونم در اوج جوونی.


 

نظرات شما ( )

 

 

 


 ● شکر نعمت پنج شنبه 85 بهمن 5 - ساعت 4:34 عصر

نویسنده: محمد حسین

یا واسع

چند روزی می شد که نجف بود. نمازها را می رفت حرم، حال و هوای خوبی داشت، اما یک چیزی ذهنش را  مشغول کرده بود. همش تو فکر رسم عجیب امام جماعت حرم بود. نمی دونست چرا امام جماعت این جوری نماز می خونه!؟ رسم امام جماعت این بود: همیشه بعد از اذان بلند می شد،‏ اقامه را می گفت، با بغضی در گلو سلامی به امام حسین(ع) می داد و بعد هم تکبیر را می گفت. سوال بزرگی براش شده بود! بالاخره طاقتش تموم شد، بعد از نماز مغرب رفت پیش آقا. سلام کرد، ولی روش نمی شد که بپرسه. مِن مِنی کرد و گفت: ببخشید حاج آقا یک سوالی داشتم! حاج آقا با چشم های مهربونش گفت: بپرس پسرم. ببخشید حاج آقا این چند روزی که در نجف هستم نماز ها را  در حرم می خونم ولی این رسم نماز خوندن شما خیلی برای من عجیبه! شما همیشه قبل از تکبیر، می گید: السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین. می شه دلیلش را بپرسم. چشم های مهربون حاج آقا بارونی شد و گفت: ببینم جون! یکی برای شما کاری بکنه ازش تشکر می کنی؟ درسته! خوب این سلام من هم ذره ای تشکر در برابر دریای رحمت الهی هستش. حتما می دونی که اگه امام حسین(ع) نبودند ما امروز نه نمازی داشتیم و نه اصلا اسلامی. پس باید ممنون آقامون باشیم. بعد هم زیر لب زمزمه کرد: شکر نعمت، نعمتت افزون کند...

  


 

نظرات شما ( )

 

 

 


 ● م‍‍ُـحرم شد، مـَحرم شده ایم؟ شنبه 85 دی 30 - ساعت 10:8 عصر

نویسنده: محمد حسین

یا شافع

توی کوچه راه می رفت، اشک می ریخت و زیر لب آروم زمزمه می کرد، اما بعضی ها ناله هایش را می شنیدند! البته با گوش دلهاشون. می گفت: کشتی به بندر رسیده، کشتی نجات! فصل سفر شده، سفر رهایی. می گفت: اونایی که اهل سفرند، کشتی نجات را از دست ندهند، شاید آخرین فرصت باشه. این جمله را با لحنی پدرانه می گفت. دوست داشت همه راهی سفر شوند اون هم با همین کشتی. دلش برای تک تک اهالی شهر می سوخت آخه حکم پدری دلسوز تر از مادر را برای مردم شهر داشت. می گفت: مسافرا آماده باشند تا با سریع ترین کشتی نجات از بندرگاه ظلمانی دنیا هر چه زودتر حرکت کنیم. خیلی دوست داشت همه مسافر شوند. براشون دعا می کرد که تا فرصت هست مسافر کشتی شوند،  ولی حیف که فقط مَحرمان نجواهای او را می شنیدند. همچنان قدم زنان می گذشت، شال عزا به گردن داشت و برای پدر بزرگوارش اشک می ریخت...

 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

شنبه 97 مرداد 27

برای تعیین شهر خود روی کادر کلیک نمایید.
اعلام اوقات شرعی براساس ساعت
رایانه‌ی شما می‌باشد.
 

d قدیم تر ها c

d من!؟ c

d کاری داشتی؟ c
 

 

به یاد او   


 

به یاد او

دل بعدی از وجود انسانی است که اگر در مسیر صحیح و در پرتوی عقل پرورش یابد انسان را به سوی کمال سوق می دهد و همانا روح را متعالی می سازد.برای پرورش دل بایستی دلداری داشت که دل به او باخت و در ره کوی او تلاش نمود.آرزوی بندگان خوب خدا،نزدیکی به اوست و به امید وصال او با نفس خویش در جهادند امٌا مگر انسان بدون راهنما هم می تواند راه به جایی پیدا کند!؟پس باید به دنبال راهنمایی گشت تا نشان کوی دوست را از او سراغ گرفت.بهترین راهنما، عاشق ترین بنده ی خداست که باید رسم دلدادگی را از او آموخت.او عزیز گمشده ی دلها،یوسف زهرا(س)است.هر که خواهان دلی زنده و پر شور در کوی یار است،باید دل خود را به یاد او و در پرتوی محبت او خدایی کند و شاید خدا به واسطه ی محبوب ترین بنده اش دل ما را نیز رنگی از عشق زند.

 

لوگوی وبلاگ   

به یاد او

 

جست‌و‌جو در متن وبلاگ   


 

اشتراک در خبرنامه   


 

با ارسال فرم فوق می‌توانید از
به‌روز شدن وبلاگ با‌خبر شوید.